تبليغاتX
everything invaded

یه ساختمونه که درای شیشه ای داره ؛جلوش واستادم و یه نفس عمیق کشیدم...نمیدونستم پشت در چی انتظارمو میکشه.از هفته های قبل همه اش عقب مینداختمش تا روزی برم که بهترین روحیه رو داشته باشم. بارها تو ذهنم تصورش کرده بودم و حالا اون در درست جلوم بود.احتمالا پر از آدمایی بود که سیاه پوشیدن و اومدن جنازه تحویل بگیرن و شاید خیلیاشون گریه میکنن...

دیگه وقتشه باید برم تو... وقتی وارد شدم ظاهرش تاریک بود یه چیزی بین اداره و بیمارستان!یکی بهم میگه : خانوم موهاتو بذار تو! در حالی که دارم فکر میکنم از کجای این اداره باید شروع کنم و گیج و سر در گمم ...اهمیتی ندادم!

آدمای دست و پا شکسته نشستن و منتظرن و کسی گریه نمیکنه!

یه شماره گرفتم و یه کپی از مدارکم...پولشو واریز کردم 15000 تومن واسه یه سرنگ و یه آزمایش !

نشستم تا صدام بزنن .. رفتم تو یه اتاق که کوچیکیش فقط به اندازه ی 3 تا آدم بود.پشت شیشه یه خانوم نشسته بود جولوش یه وبکم بود که مثل زندونیا ازت عکس میگرفت و باید جوری میشستم که توش دیده بشم. یه فیش بهم داد و رفتم بیرون و نشستم...تا اینجاش زیاد بد نبود!

فهمیدم که باید برم تو یه ساختمونه دیگه ...میگم فهمیدم چون کسی واسه راهنمایی وجود نداشت و احتمالا وظیفه ی اون ماموره گیر دادن و ایجاد مزاحمت واسه ناموس مردم بود!!

رفتم تو اون ساختمون که اوضاع داخلش چندان مساعد نبود یه سرباز (از قحطی آدم احتمالا!)پشت میز نشسته بود که سر تا پاتو نگاه میکرد وقتی که وارد میشدی!البته به غیر از اون مردو زن در بدو ورود تماشات میکردن اونم توشهر تبریز که کسی زل زدن رو بد نمیدونه و در موارد شدیدش یه زن با شوهرش تماشات میکنه و در گوش شوهر هیزش یه حرفایی میزنه دریغ از اینکه شوهر عزیزش داره از فرصتی که زنش واسش پیش آورده استفاده میکنه و تا میتونه ور اندازت میکنه!

 اتاق معاینه ی خانوما درست کنار اتاقی بود که آدمای کتک خورده و تصادف کرده (مرد و زن) اونجا بودن...آرزو میکردم که ای کاش به جای جدا کردن اتوبوسهای مردونه و زنونه این قسمت جدا بود!

واستادم تا اسممو صدا بزنن. هر لحظه آستانه ی تحملم داشت پایین و پایین تر می اومد...همهمه ی مردم رو اعصابم راه میرفتن و به خودم قوت قلب میدادم!

...رفتم تو ؛ یه خانومی اونجا بود که یه سوال فقط ازم پرسید! این همه معطلی فقط محض همون یه سوال که چه مدته با شوهرت نیستی!(احتمالا در نظر اونا بنده بیکار تشریف داشتم!) دوباره یه ورق کاغذ بهم داد و رفتم مرحله ی آخر که غولو بکشم! پله های پیچ در پیچ و بالا رفتم تا به غول برسم! پنجره ی اتاقکی که باید کاغذمو تحویل میدادم بسته بود و دو نفر که گاهی چند نفر میشدن شوخی میکردن و میخندیدن پشتش نشسته بودن...مدل اونجا اینطور بود که باید پنجره رو میزدم! بعد یه دست بیرون می اومد و کاغذو طلب میکرد! درست از لای پنجره که حتی طرف رو هم نمیدیدی!دوباره این چرخه تکرار شد و منتظر موندم...رفتم تو یه خانومی نشسته بود و بهم لبخند زد!! یکم احساس بهتری پیدا کردم بعد از اون همه چهره ی عبوسی که اون روز دیده بودم...حداقل فهمیدم با آدما طرفم! زنی که قرار بود خونمو بکشه سرنگ به دست حاضر بود.احتمالا خیال میکرد از یه گوسفند میخواد خون بگیره! دستکشی که دستاش بود از اون نایلونیهای یه بار مصرف بود ...خوشحال شدم و گفتم بهداشتیه حالا جهنم نخواستیم از اون جراحیاش باشه حداقل اینو عوض میکنه...وقتی خواست دستم رو با الکل تمیز کنه متوجه شدم که نوک انگشت اشاره ی دستکشش قرمزه! امیدوار بودم که خون من باشه ولی هنوز خونی ازم نگرفته بود! اونجا بود که به سرنگشم شک کردم و به خودم گفتم امیدوارم لا اقل شسته باشدش!!!!

دوباره واستادم تا جواب آزمایشم بیاد...وقتی به این فکر میکردم که شوهر بی غیرتم راحت نشسته و داره خودشو واسه امتحانش آماده میکنه در حالی که من اینجا تو این فضای سنگین دارم مدرک جدا شدنمونو آماده میکنم ,واسش بدترین روزای دنیا رو آرزو میکردم... که اگه من بودم میمردم تا همچین جایی نباشه!از اینجا داشتم ظاهرم رو قرص نشون میدادم در حالی که درونم سست شده بود...انگار اینجا دنیای دیگه ای بود و دلم میخواست زودتر به خونه برگردم...دلم بابامو میخواست که دستشو بگیرم و بگم منو از اینجا ببر بیرون!میخواستم زودتر برگردم تو اتاقم و درو ببندم و تا شب کسیو نبینم!دلم کسیو میخواست که بهم بگه چیزی نمونده تا تموم بشه...فقط یکم دیگه!

میتونستم اونجا بمونم که با آوردن 3 تا قاتل بیرونمون کردن و باید میرفتم و چند ساعت دیگه بر میگشتم...

...پایین که نشستم دوباره همون مزاحم ظاهر شد و حوصله ی اون یه نفرو نداشتم دیگه!احتمالا کسیو جز من واسه گیر دادن پیدا نکرده بود که روز کسل کنندشو متفاوت کنه! وقتی صدام زد که یواشکی بهم تذکر بده(احتمالا فکر میکرد که باید ازش ممنون باشم که یواشکی بهم میگه) انقدر خسته بودم که نای بلند شدنو نداشتم. خوشبختانه داداشم به دادم رسید و باهاش روبرو شد! بالاخره جواب آزمایشم حاضر شد و رفتم که بگیرم...یه پاکت نامه ی منگنه شده بهم دادن که نباید بازش میکردم . داشتم ظاهر نامه رو ورانداز میکردم که یه بی شعوری از پشت سرم رد شد و به سلامتی ، یه تنه ی جانانه به پشتم زد...به دلیل اینکه مامور توی اون سالن دکور بود و این جور چیزا مزاحمت به حساب نمی اومد!به خاطر اینکه گیر دادن به زنها راحت تره و موی منو از دور میدید نه دست هرز یه آدم آشغالو که به باسن خانوما میزنه و روح مریضشو ارضا میکنه! اصلا کی از زن جماعت مظلوم تر!دلم میخواست حسابشو میرسیدم ولی احتمالا مامور حاضر به من خرده میگرفت که بهت گفتم مقنعه تو بکش جولو!هر چی رشته کرده بودم تو یه ثانیه ی آخر پنبه شد و پشت عینک آفتابیم قایم شدم تا کسی شکستنمو نبینه ! زدم زیر گریه به خاطر اینکه اونجا بودم...به خاطر همه ی آدمای چشم چرون اونجاو اون ماموره بی مصرف....به خاطر دستهای هرز اون آشغال ...به خاطر شوهر بی غیرتم...به خاطر زندگیم که هر چی ساختم و ساختم خراب کرد و خراب کردنش! به خاطر اینکه هر آجری که گذاشتم با کلی آرزو گذاشتم...به خاطر اینکه همه چیزمو به پای زندگی ای  که از ازاولشم خراب بود گذاشتم...به خاطر تنهاییم که انتها نداشت!

به خاطر اینکه نتونسته بودم روح تشنه و طمعکار یه آدمو ارضا کنم...به خاطر اینکه یه نفر بودم و...

فرشته نبودم...!                                                     

به خاطر اینکه زیباترین نبودم !

و به خاطر اینکه میتونست جور دیگه ای باشه ولی نبود...


+ تاریخ شنبه 1389/11/23 | ساعت23:59 | نویسنده sara


به خاطر نمی آورم دقیقا از چه زمان موهایت گرد پیری به خود گرفت... خاطرم نیست زبری

 دستانت از چه روزی ظاهر شدند و از چه زمان خسته ای.... از روزی که به خاطر می آورم

 همینگونه بوده ای...شاید دستانت را دیر زمانیست آنطور که باید احساس نکرده ام.

میترسم فرصتی نیابم تا در آغوشت بگیرم ...برای یک عمر شاید.بین من و تو فاصله به اندازه

 ی عمریست...

گاه خستگی ناپذیری ات در شگفتم میکند و من میترسم یه اندازه ی تو قوی نباشم چرا که

 عمریست بر تنه ی قدرتمند تو تکیه زده ام  هر زمان که خسته بوده ای بار سنگینی مرا به

 دوش کشیده ای بی هیچ ادعایی و منتی...!

اما من میدانم هر زمان که تنها و خسته بوده ای حضور من تنها دلیل تقلایت برای زیستن بوده

 است...همانطور که تنها چیزی که به من قدرت میداده تو بوده ای چرا که میدانسته ام

 کوچکترین گزندی که به من رسد تنها چیزیست که گذر ساعات عمرت را تبدیل به سالها

خواهد نمود.

همانطور که احساس میکنم این اواخر به اندازه ی تمام عمرت خسته ای.گاه نگرانیهایت کلافه

 ام میکند شاید من از درک اینکه هنوز در چشمانت دختر کوچولویی هستم عاجزم.

شاید برایت بهترین نبوده ام ... شاید انگوته که خواستی نشدم و نبودم ... ولی یک چیز بوده ام

 و آن این است که تمام تلاشم را کرده ام که بهترین ات باشم.دست کم بیهوده نزیسته ام.


+ تاریخ سه شنبه 1389/11/12 | ساعت11:42 | نویسنده sara


همیشه بهم میگفتی وقتی ازم بی خبر میمونی نگرانم میشی... از اینکه ندونی کجام میترسی.... زیاد طول نکشید تا بفهمم که همه اش دروغه و اون زمانی بود که چند روز رو بی تو سر کردم حتی بدون کوچکترین تماس...

همه اش فکر میکردم یه جا واستادی و داری نگام میکنی تا مطمئن شی که سالم به خونه میرسم...از این که سرم رو بلند کنم ، اطرافم رو نگاه کنم و ببینم نیستی میترسیدم... همون دروغ بزرگی که از باورش می ترسیدم...وقتی تو اتوبوس دانشگاه نشستم و اطراف رو نگاه کردم فهمیدم که چقدر ساده ام... همه ی دلشوره ام اشکایی شد که تو چشام جمع می شدن و میدونستم که اگه بیان پایین آبروم رفته! گوشی ام برام آلت شکنجه شده بود وقتی که تماس تو رو انتظار میکشیدم. به خاطر هیچ مجازاتم میکردی و این بیشتر منو رنج میداد.

نگرانم نبودی...

نمیتونستم تصمیم بگیرم ... گیج بودم و این گیجی اختیارم رو ازم گرفته بود...هر روز مثل سربازی بودم که هر لحظه باید از خودش دفاع میکرد...از حریم زندگی اش ... و زندگی ام به جایی رسید که مثل عکسی پاره تکه هاش تو باد این طرف و اونطرف می رفت و سعی می کردم جمعشون کنم و به هم بچسبونمش... تا همون تصویر زیبای سابق بشه...

و تو تنها کاری که میکردی این بود که تکه های اون عکس پاره رو از دستم میگرفتی و تو هوا پخش می کردی...

یه روز به خودم گفتم بر میگردم... حتی اگه بیش از این خورد بشم...پیشت میمونم همه ی سعی ام رو می کنم حتی اگه له شم! با بیشتر باهم بودن بیشتر همو رنج میدادیم چون باوراینکه با همدیگه نمیتونیم ادامه بدیم سخت بود!

یه زمونی از اینکه چهره ات رو با گذشت زمان فراموش کنم میترسیدم... می ترسیدم بخوابم و خوابت رو ببینم و بیدار شم و ببینم که نیستی! به خودم میگفتم کاش میشد همین الان بهم زنگ بزنی و بگی بی خیال این حرفها بیا بریم یه جای دور...میدونستم که اینا همه اش یه رویاست!

روزا برام مثل کابوسی شده بودن که هرچی تلاش میکردم بیداری وجود نداشت...وقتی بیرون میرفتم دلم لک میزد که لحظه ای از کنارم رد شی ... تو متوجه ام نشی و من تا می تونم نگات کنم و این لحظه رو تا ابد تو ذهنم نگه دارم!

یادمه یه بار بهم گفتی از خدا میخوای که اتفاقی واست نیفته چون اگه بیفته من میمیرم!

گذر زمان و دوری از تو بهم کمک کرد تا خارج گود بشینم و نگاه کنم...اینبارهر کاری میکردم تا زودتر فراموشت کنم... خودم رو از هرچی مربوط به تو بود جدا میکردم...مثل لکه ای شده بودی که هرچی میشستم پاک نمیشد!

اگه اینجا بودی به خاطر پست بودنت ازت تشکر می کردم چون تنها چیزی بود که کمکم کرد دوباره بلند شم...بهت میگفتم که بدون تو نمردم.......بهت میگفتم حس میکنم خیلی کارا دارم که انجام بدم...دیگه از خودم نمی پرسم که دلت برام تنگ شده؟چون میدونم انقدر خوب بودم که تا ابد نمیتونی فراموشم کنی با اینکه خیلی سنگدلی!

بهت میگفتم که اگه خوشبختی در انتظارم نبود هنوز با تو بودم!

هر چند که من همون همسفر ساده بودم که همه ی دلخوشی اش یه تیکه عکس از زندگی اش بود و تو با بی رحمی پخشش میکردی... من همون همسفر ساده دل بودم که واسه تو فقط همبستر بود!


+ تاریخ جمعه 1389/10/03 | ساعت1:13 | نویسنده sara |


خیابونامه گرفته اند،بوی دود و خون از همه جای شهر به مشام میرسه...انقلابی به وقوع پیوسته و جز خاطراتی که دهان به دهان گشته هیچ نشانی نمونده... خیلی از میدونهای شهر سایه ی اعدام های عقاید را به دوش میکشند هنوز، و سایه ی مردم تاریک دلی که تماشا کردن...وبی خبر از همه جا با فحش و ناسزا بدرقه شون کردن...و من از خودم میپرسم آیا لحظه ای به کسی که اون بالا منتظره تا یه عده سرنوشتشو تموم کنن فکر کردن؟ از کی آدما انقدر خودخواه و خون آشام و مرده پرست شدن؟

واسه من خاطره ی کسی دیگه است اون زمونارو که خونواده ی دختر بچه ها رو صدا میزدن و به خاطر پوشیدن کفش سفید! تحقیرش میکردن! همون دختر بچه ای رو که باباش تو جبهه رفته...

همه چادری بودن و مانتو ها شکل قوطی کبریت بود و رنگاش فقط قهوه ای و سیاه بود! و اون کسی که همچین مانتو یی میپوشید از نظر بقیه خراب بود!

مردم تو فقرو بدبختی بودن و یه عده با کشتن و لو دادن اینو اون شکمشونو سیر میکردن.

ویدئو ابزار انحطاط و فساد بود و کسی که همچین چیزی داشت و لو میرفت ویدئوش با نواراش ضبط میشد و تو روزنامه ها مینوشتن!

یه عده سر به دست آوردن حکومت همدیگرو میکشتن و سگهای با وفا یه شبه خائن میشدن و میرفتن که یکی دارشون بزنه و مردم فقط میشنیدن و بعد میرفتن که اون لحظه ی نابو از دست ندن!

زنها برده هایی بودن که هر مردی احساس تملک نسبت بهشون داشت عقده اسمش غیرت بود!

مامانامون کتک میخوردن از پدرامون و پسرا نگاه میکردن و احساس غرور بهشون دست میداد...مامانامون  عادت کرده بودن تحقیر شن و چیزی نگن چون اگه میگفتن طلاق داده میشدن و زنه مطلقه سوغاتی مردای هرزه بود! وهمه به خودشون جرات میدادن واسش حرف درست کنن و تهمت بهش بزنن چون مایه ی آبروریزی خونوادش بود و کسی پناهش نبود. زن همون موجود بدبختی بود که همه ی ارزشش تو بکارتش خلاصه میشد!

الان... خیلیا مانتویی ان ولی اون کسی که متفاوته همیشه خرابه از دید بقیه ای که سر تا پا پر از عقده ان!

مردم هنوز تو فقرن و اون کسی که فقیره حقشه که تحقیر بشه...پول حرف اولو میزنه و یه عده با پولای مردم شکمشون زیادی سیره...

ماهواره ابزار انحطاطه و کسی که ماهواره داره هر از گاهی ضبط میشه و هنوز جزء افتخاراتیه که ارزش تو روزنامه نوشته شدنو داره!

پسر بچه هایی که کتک خوردن ماماناشونو ، قلدری باباهاشونو موقع بی اجازه بیرون رفتن ماماناشونو دیدن از نظرشون دخترای الان سرکش و خود سرن .

عقده هنوز اسمش غیرته و شدتش یه کم کمتر شده .

نتیجه اینکه خر همان خر است...جور دیگرست!


+ تاریخ شنبه 1389/08/15 | ساعت13:59 | نویسنده sara |


اکنون تاریکیست شاید... من با تو در زنجیرم تا زمانی که آزادی مصلوب است و تو در گرداب فقر می غلتی...

من با تو در زنجیرم تا زمانی که گلها در دستان معصومت می خشکند... و میدانم تو هم به اندازه ی من نادیده گرفته شده ای.

عدالت به واژه ای شیک مبدل شده که چه زیباست آن زمان که بر زبانت جاری میشود.

و چه قدر دردناک است گوش سپردن به نجوای اذان در این ویرانه ای که دین موزیک زیباییست که تو را میرقصاند.

من همچنان خسته ام از ابراز وجود  و پر از دلیلم و پرم از چراهای بی جواب که همه را فقط تو میدانی و خودت...به خداییت قسم که میدانم و اطمینان دارم که تو نه آن انسان پر از نفرتی که با شمشیرتعصب سرها میبری!


+ تاریخ دوشنبه 1389/07/26 | ساعت19:54 | نویسنده sara |


می دونم...میدونم که هستی ...میدونم که همیشه بهم توجه داری...میدونم که مثل من نمیبینی...مثل من نمیشنوی...

میدونم تو مرامت دوست داشتن متفاوته و با آدما فرق میکنه...هر چی نامردا زخم زدن ...تو نزدی .اما بهم حق بده.من جزء اون آدمای کاملی که آفریدی که نیستم.عادت کردم از چشم تو ببینم.عادت کردم هرچی خودم میکنم گردن تو بندازم و بعد پشیمون شم.عادت کردم همیشه قول بدم و زیرش بزنم.عادت کردم که بگم این همه تضاد و نامردی از توئه.عادت کردم که همه چیو همینطوری حس کنم...عادت دارم شک کنم...anathema  گوش کنم... به زندگی تاریکم فکر کنم...خودمو قایم کنم.از هر چی که آزارم میده.بعدش لجم بگیره؛ سیمام اتصالی کنه...به عالم وآادم فحش بدم... و فقط تو بشنوی.

ولی تو ببخش.ببخش اگه خیلی وقتا کم میارم...ببخش اگه صبرم تمومم میشه...ببخش که نمیتونم بعضی وقتا حرص ندمت...ببخش که تحملم خیلی کمه.شاید چون دستم جایی بند نمیشه...نمیتونم به کسی بگم که چقدر بعضی وقتا دلم میگیره ... از چی میگیره...چون هرکی فهمید ،درک نکرد و اگه درک کرد واسش نقطه ضعفم شد...که دست بزاره روش و رنج بده...انقدر که تا ارضا بشه.

من چیم واسه بقیه؟ یه مقصر...یه کالبد که ساده میزنه...یه زن که هرجوری باشه تنش لگد مال نگاه های هرزه میشه.یه قصه ی تکراریم ...یکی که تهمت زدن بهش تو این زمونه آسون شده.یکی که همیشه باید بجنگه...واسه هر چیزی که متعلق به خودشه...

همیشه باید خودشو اثبات کنه...همیشه باید اونطوری باشه که ازش انتظار میره...همیشه باید اون کسی باشه که لازمه خفه شه و بشینه سرجاش...کسی که لازمه کنترل بشه ...کسی که تجاوز به حریمش کاری نداره...همیشه اون کسیه که زندگیشو بعد از تو کسای دیگه ای هم هستند که تعیین کنن.

واسه تو چی ام من؟


+ تاریخ سه شنبه 1389/06/09 | ساعت16:8 | نویسنده sara |


تو این پستم میخوام در مورد یکی از مسائل جامعه بپردازم که این اواخر (حدود ۵ ماه پیش)جنجال در بارش کم نبود.حد اقل تو رادیو کم در باره اش نشنیدم...

در واقع مهریه در قرآن آمده و چیزیه که باید باشه هرچند فکر میکنم که اگه چیزی به عنوان مهریه در قرآن نیامده بود مثل خیلی از حقوق دیگه برداشته شده بود و شاید به این دلیل سیاست مدارامون سعی کردن که با تبلیغات و بیان سرنوشت زندگیه مردایی که با مهریه ی سنگین گوشه ی زندون افتادن کم کم این مهریه هارو محدود کنن.

اما واقعا دلیل اینکه خیلیا مهریه ی سنگین تعیین میکنن چیه؟

قانون هیچ محدودیتی برای مردای هوس باز نذاشته و مردی که ازدواج میکنه بارها پیش اومده و شنیدیم که راحت و بدون هیچ احساس مسئولیتی میتونه هم زمان با زن دیگه ای باشه و به اصطلاح صیغه اش کنه. و در مواردی هم با پر رویی تمام این رو حق خودش میدونه.کاملا واضحه همانطور که هیچ مردی حضور مرد دیگه ای رو تحمل نمیکنه تو زندگیش نباید انتظار داشته باشیم که زنی تحمل کنه این شرایط رو.

حالا بر میگردم سر موضوعی که مطرح کردم...معمولا برای آقایون(نه همه)گذشتن از یه زندگی خیلی راحت تر از گذشتن از پولشونه...مهریه ی سنگین خوشبختی نمیاره ولی شاید آقایون بی مسئولیت رو بتونه تا حدی پای بند زندگی کنه.که البته حالا شرایط متفاوت شده.که مواردی رو مطرح میکنم.۱.عملا یک مرد دقیقا هر کاری دلش خواست میتونه با همسرش انجام بده.شاید فکر کنین منظورم آزار جسمی باشه که خوب راه حلش شکایته.ولی آزار روحی گاهی خیلی بدتر از آزار جسمیه که قابل اثبات هم نیست.مگه اینکه طرف اینقدر غیرت داشته باشه که اعتراف کنه.(که اینطور نیست!)توهین-تحقیر و خورد کردن شخصیت-محدودیت های بی جا و...(منظورم این نیست که فقط آقایون اینطور هستند.چون راه حل آقایون مشخصه و هر وقت که اراده کنن بدون اثباط چیزی میتونن طلاق بگیرن بیشتر خانمها مد نظرمه)

۲.در مورد مسائل زناشویی هم همین طور هست.متاسفانه تو جامعه ی امروزمون که هرکسی به فکر خودشه...آقایونی هم که ازدواج میکنن همسرشون رو گاهی با زنهای خیابونی اشتباه میگیرن و فکر میکنن که هر طور که دلشون بخواد میتونن این رابطه رو با همسرشون برقرار کنن.متاسفانه یک نفر که البته خیلیا رو حرفش حساب میکنن و البته کتاب هم داره بی تعارف گفته که میشه! و متاسفانه اون فرد(اسمشو نیارم بهتره) فاقد این درک بوده که بدونه جنبه های روانی این مسئله شاید برای آقایون مهم نباشه ولی روی ادامه ی زندگی تاثیر بدی می ذاره و زن رو دلزده میکنه.(کاش بعضی ها قبل از صحبت یکم فکر می کردن)

خوب با این اوضاع و احوال یک راه برای خانم باقی میمونه...طلاق

البته دلیل طلاق رو باید خانم مشخص کنه و اگر آقا موافق نباشه نمیتونه طلاق بگیره.و چه زیادند زنهایی که ترک خونه ی همسر رو ترجیح دادن و بعد از شکایت عدم تمکین از طرف آقاوامتناع خانم از بازگشت به زندگی سرانجام دادگاه رای داده که همان آقا بدون اجازه ی همسر اوش میتونه ازدواج کنه و خانم هنوز هم نام اون آقا تو شناسنامه اش هست و چندین ساله که نتونسته طلاق بگیره چون قادر به اثباط چیزی نبوده.و اگر بتونه چیزیو اثباط کنه اونم نه هر چیزی مثلا اینکه آقا معتاده یا ناتوانی جنسی داره یا ...باید مهریه اش رو ببخشه یعنی بی خیال بشه.

بعضی از خانمها راه به اجرا گذاشتن مهریه رو انتخاب میکنند.خانمی که اقدام میکنه مهریه اش رو به اجرا بذاره یک مقدار باید پول پرداخت کنه که گفته میشه هزینه ی دادگاهه.فکر کنم ۲درصد از مهریه اش باشه (که اطلاعم کافی نیست و اگر کسی مطمئنه و اطلاع کافی داره ممنون میشم که خبر بده).

توی دادگاه تعیین میکنن که ۱۰ یا ۲۰ درصد مهریه رو آقا یکجا باید پرداخت کنه(که آقا اجازه داره اثباط کنه که توانایی پرداخت این مقدار رو نداره).بقیه اش رو طبق حقوق ماهیانه ی آقا قسط بندی میکنن.

راه حل دیگه که میمونه اینه که توافقی دو طرف جدا بشن که در این صورت کمتر مردی اینقدر دست و دلباز و غیوره که هم طلاق بده و هم مهریه رو کامل پرداخت کنه.

    با این وضعیت من چند تا راه حل به دختر خانمهایی که قصد ازدواج و زندگی دارن پیشنهاد میکنم:

۱.به هیچ عنوان گول حرفهای صد تا یه غاز آقاییون رو قبل ازدواج جدی نگیرید.چیزی به نام عشق وجود نداره و اگر هم داشته باشه نیمه عمرش کوتاهه.(حرفایی مثل آشپزی نکنی اشکالی نداره و دانشگاه رفتن و درس خوندنت مسئله ای نیست من باهاش کنار میام و ...)

حتما اگر تونستید در مورد حرفهاش امضا بگیرید.

۲.در مورد روابط قبل از ازدواج با جنس مخالف حتی به عنوان درد و دل اصلا چیزی نگید.تا آخر عمر براتون مساله ساز میشه.هر چند خیلی از آقاییون تا قبل از ازدواج روابطی داشته اند (حتی بدتر از روابط شاید ساده و در حد گفتگوی شما)ولی کمتر آقایونی هستند که این مسئله رو ببندند و تا آخر عمرتون حرفش رو هم نزنند.

۳.تا قبل از ازدواج دلسوزی رو کنار بگذارید به حد کافی درقانون برای آقاییون دلسوزی شده.

۴.تا وقتی از رفتارهای فردی که میخواد با شما ازدواج کنه آگاه نشدید قول ازدواج ندید.

۵.با این موارد یکم فرهنگ و اعتماد به نفستون رو بالا ببرید و به خودتون بقبولانید که بدون مرد زندگی کردن به هیچ عنوان عیب نیست تا اینکه از ترس مجرد موندن تن به ازدواج نا آگاهانه بدید.

 

 در آخر میدونم مطالبم یکم ضد مرد شده ولی خوب چیزیه که هست.

 


+ تاریخ یکشنبه 1389/05/31 | ساعت18:55 | نویسنده sara |


چرخه ای که تکرار می یابد...پرده ای که بالا میرود...و من در این نمایشنامه چه نقشی دارم؟

گاه خود را داخل دوایر متحد المرکز افکارم می یابم

گاه غرق در وهم و خیالم

گاه وجدانن بیدارم

ولی اینبار خود را کنار میکشم.

من دقیقا همان جایی ایستاده ام که نباید باشم...این بار سعی میکنم

فقط سعی میکنم آنی باشم که دوست می داری

سعی میکنم از تمام آن چیزی که وابستگیست جدا شوم

وناگهان در می یابم سراپا وابستگی ام

به هر آن چیزیکه بویی از تو ندارد...

یافتنت دشوار است...دیدارت نا ممکن و حضورت نا ملموس...

غم عمیقی در وجودم رخنه میکند ،طوری که با ساعت ها ، رها کردن بغضی که دیگر به

 گرهی کور مبدل شده خالی نمیشوم.

من آن انسان سراپا جبر در خویش زیستنم.در خود فرو ریختن ... و در خود شکستن.

سر در گمم و تو سکوت اختیار نموده ای،سکوتی که سخت درد آور است ...

نمیدانم آیا غمگینم میکند یا خشمگین...

و چه غریبه ام با خویشتن... 


+ تاریخ پنجشنبه 1389/05/28 | ساعت2:20 | نویسنده sara |


با خطی سیاه مینویسم، به رنگ دلم، که در تاریکی آن؛ هیج کجای دنیا به گرد پایش هم نمیرسد.

در گودال زندگانیم نشسته؛همانند مصریان اهرام ثلاثه،به باریکی نوری می نگرم که به اتاقم میدود و به امید ان عبادتش میکنم که شاید...و شاید روزی طنابی باشد برای رسیدن به سه ستاره ی شکارچی و پس از ان روشنایی و ان قادر مطلق... دریغ از این وهم که آن روشنایی خیالی بیش نیست ...

 

اکنون حضورت به تجمع غباری در هوا میماند که نسیمی نقش آن می آشفد و مرا به این دایره ی تکرار باز میگرداند و به تیک تاک ساعت میسپارد...

 

مرا بیش از این توانایی جدایی از این وهم حضور نیست که در پیشگاه عشقت چون من ناتوانی نیست.

اشکها بر صورتم رقص آزادی به پا میکنند و مرا در درون زخم خورده ام میکشند.

 

شب هنگام که خفته ام بر بالین خیالم گام مینهی و این زخم را عمیق تر میکنی...نه در بیداری و نه ان زمان که خفته ام ، رهایم نمیکنی...اهسته میایی و تا پیدایت کنم تکه های شکسته ی دلم میربایی.

 

مرا در این جهنم زندگانی بی کس و تنها رهایم نموده ای که شعله های آتشش خاطرات توست که هر دم بر من فرو میبارد و تکرار میشود...

 

و با خود فکر میکنم چه ناجوانمردانه با وجدان خاموشت کنار می آیی و چه زیبا سفسته میبافی که برای خود حق بخری تا انگشت تایید به سویت نشانه رود...تا مبادا از ان جهل مرکب بیرون ایی و مبادا وجدانت بیدار شود...

 

اما لحظه ای با حود بیندیش که با دل من چه خواهی کرد؟...


+ تاریخ یکشنبه 1389/05/17 | ساعت15:46 | نویسنده sara |